دوست دارم این صفحه را خراب کنم...این صفحه زیادی سفید است...این زیادی ساکت است...این زیادی زیادی است...دوست دارم...این سردابه دیگر مانده است...تالاب شده آن پایین پله ها...این پله ها خیلی پله اند...سقفش سوراخ بود...هی آب می ریخت...این تو خیلی تو هستی...آب جمع شد تهش...دور لبت را پاک کن...آبش راکد ماند...هی راکد ماند...هی ماند...گند آب شد...پشه کش کجاست؟...آخرین بار از توی سوراخ سینک درش آوردم...باران که می آمد می خورد به سقف...می ریخت تو...هی بالا می آمد...هی می آمد...روحش به لقا ایزدی پیوست...بفرما خرما...آب گرفت همه جایش را...هی آب گرفت...هی گرفت...مامان!نقاشیمو خشگل کشیدم؟...تو رفتی آن زیر...هی رفت آن زیر...هی رفتی...نفس بکش عزیزم...نفس بکش...ما اینجا ایستاده ایم...آمدم بکشمت بیرون...من هم افتادم...افتادم...با هم از آن سوراخ پرواز کردیم...رفتیم بالا...هی رفتیم بالا...هی رفتیم...چقدر گفتم یه کارگر بیار این سقفو درست کنه...موقع خواب آب میریزه رو صورتت هذیون می گی...من دوست دارم از این هذیان ها بگویم...هی هذیان بگویم...هی برای تو بگویم...هی بگویم...هی بریم...هی بری...هی بگیرد...هی بیاید...هی بماند...هی بریزد...هی بمانیم با هم...انقدر که گند آب شویم...بعد با هم پرواز کنیم...از همان سوراخ بالایی...